بسم الله الخالق الرب المتعال المکوّن کل شی
بنا بر آنچه از تاریخ انسان دیده میشود تمامی آنچه تا الان به ما رسیده است بغیر از مقدار کمی از علوم به اصطلاح عقلی که آنهم زاییده صفاتی است که بوسیله احساسات ایجاد شده است، همگی از احساسات و قدرت زایندگی و شاخ و برگی است که برای بیان و نمایش آن احساسات بوجود آمده است. و در نتیجه اسطوره ها بوجود آمده و ما هرچه داریم مدیون اسطوره های دروغینی هستیم که تنها راه انتقال معارف و حقایق انسانی همچون رحم ، مروّت ، پاکی ، خلوص ، عشق و…می باشد!
پس اگر اینچنین باشد چرا بنا بر تعاریف ما با وجود اینکه تنها موجود عاقل روی زمین هستیم بازهم آنچه ما را تا اینجا آورده است دروغهای اسطوره ای بوده است؟ چرا به نظر میرسد که ما بر بال دروغ به اینجا رسیده ایم و به بیان دیگر چرا دروغ اصالت پیدا کرده و عامل انتقال معارف حقیقی انسانی شده است ؟
ابتدا باید چند اسطوره مثل پوریای ولی و … در اینجا بیاید و خوانده شود تا مبحث جا بیفتد.
پس دو چیز در مقابل یکدیگر قرار گرفت : عقل و اسطوره ! عقل را باید تعریف کرد یکی عقلی که خداوند میفرماید “ما عبد به الرحمن” بنا بر تعریف عبد و الرحمن و نه تعریفی که عبد را عبادات شرعی میدانند و رحمن را نامی برای خداوند، و یکی هم تعریفی که به اصطلاح عقلای عالم دارند که عقل نظری و عقل عملی دارد و…
و در تعریف اسطوره نیز اسطوره دروغ محض نیست بلکه دروغی است که از غلو بیش از حد و شاخ و برگ های ساختگی برای توصیف و بیان یک حقیقت می باشد. و هیچگاه نمی توان این نکته را در نظر نگرفت که مگر انسان بصورت مطلقا خالی الذهن میتواند چیزی از خود بسازد؟ بنابر این هر اسطوره ای نشان از وجود یک حقیقت موجود غیر قابل توصیف و بیان بصورت واقعی میباشد.
بعد از بیان اسطوره و عقل این سئوال مطرح میشود که چرا در این عالمی که همه چیز قانون دارد و هیچ خلافی در آن مشاهده نمی شود، برای انتقال و بیان حقایق و معارف خداوند اسطوره ها که دروغ هستند را وسیله این انتقال قرار داده است؟
آنچه به نظر می رسد این است که ما وجود انسان از تولد تا فوت و برزخ و قیامت را مدّنظر قرار دهیم و دو جنبه انسان را ببینیم یکی جنبه حقیقی انسان که روح است و غیر مادی و یکی جنبه مادی فنا پذیر که در برهه چند ده ساله بوسیله آن میتوانیم به انسانیت خود شناخت پیدا کنیم. جنبه مادی در ضمن رشد ابتدا به شناخت خود و سپس شناخت هستی میپردازد و در حین این شناخت پی به قوانینی که حاکم بر خودش و هستی می باشد می برد و در پرتو رویت این قوانین عقل را میسازد و نام شناخت این قوانین را عقل میگذارد و با همین وسیله به پیش میرود تا جایی که همه چیز را در قالب قوانین ثابت جستجو می کند و حال اینکه اغلب از جنبه مادی این قوانین را پیدا میکنند و این به دلیل عدم وسعت نگرش انسان به جنبه غیر مادی اش می باشد . حال چگونه ما این عقل را ملاک و اصل قرار میدهیم در صورتی که اصالتاً رویت ما از خود و تطبیق آن با هستی و رویت هستی و تطابق و کشف روابط بین اشیا و موجودات را عقل و علم نامگذاری کرده ایم ! و به دلیل ابتدایی بودن شناختمان که منحصر در “من” می باشد نتوانسته ایم عالم غیر مادی را لحاظ کنیم و حال اینکه اصالت با عالم غیر مادی می باشد زیرا ماده فانی و تبدیل شونده است و نمی توانداصالت داشته باشد. پس میتوان گفت که روح ما که اصل وجود ماست بر این حقیقت استوار است و اصالت با عقل مادی نیست بلکه اصالت با رشد و تکامل و شناخت انسان از حقیقت انسانی و عالم میباشد و نمیتوان راه این شناخت از عالم را که بر مبنای صفات الهی استوار است منحصر در رشد عقل مادی دانست بلکه اصالت با رشد و تکامل صفات الهی در انسان است(درست است که نیاز میباشد که صفات الهی و رابطه آن با انسان تبیین شود “انی جاعل فی الارض خلیفه” )
بنابراین میتوانیم یا تعریف خود را از عقل ارتقاء بدهیم و عقل را بعنوان کشف روابط و شناخت نسبت خود و روابط بین اشیا و موجودات عالم مادی ندانیم بلکه عقل را بنا بر تعریف ائمه علیهم السلام وسیله ای برای تشخیص راههای درخدمت غیر بودن با شرط از “من” گذشتن بدانیم که در این حالت دیگر ساختن و نقاشی یک تصویر مانند نقاشی ظهر عاشورای فرشچیان و یا امثالهم دیگر غیر حقیقی و دروغین نیستند بلکه وسیله ای برای انتقال مضمون ماجرا هستند و دیگر نمیتوان اسم چنین چیزی را دروغ گذاشت زیرا دروغی در کار نیست هدف انتقال مضمون بوده که انجام شده است .
یک نکته بیان نشده:
در ضمن بحث رشد این نکته مدّ نظر قرار گیرد که رشد مراحل بسیار متغیری دارد و لازمه رشد تغییر و عدم حالت سابق است فلذا چون هر حالتی حالت سابق خود را نفی میکند (مانند هسته میوه که در حین تبدیل به میوه حالتش دگرگون و جدید می گردد.) چون نمی توانیم اثبات کنیم که الان در حالت کمال قرار داریم بنابراین منطقا نباید بتوانیم حالت الان را اصل قرار داده و حالات دیگر بر این مبنا باطل و منسوخ و یا نقض نماییم بلکه نمیتوان حالات گذشته را باطل دانست فقط میتوان گفت که آن حالات در مقام بیان صادق نبوده اند ولی بعنوان انتقال دهنده مفهوم به خوبی کارآمد بوده اند . بهترین مثال همان نقاشی مثلا فرشچیان یا میکلانژ و… است که ظهر عاشورا یا عیسی مصلوب را به تصویر کشیده اند گرچه تصویر کاملا ساختگی و به عبارتی صددرصد دروغ است ولی مفهوم و مضمونی که بیان میکند کاملا درست و حقیقت محض است و به اعتبار انتقال همین مضمون که زمینه رشد و تکامل انسان است این تصویر حقیقت است و نه دروغ.
نوشته شده در 1396